آخرین خبرها

حالا ما را به اسم ندا می شناسند، نه احمدی نژاد!

۱۳۸۸ تیر ۳۰, سه‌شنبه

روز یک شنبه، قبل از ظهر برای پیاده روی رفتم بیرون. هوا مطبوع بود و خیابان خلوت. خلاصه شرایط مهیا بود برای شیرجه زدن به بحر تفکر. موقع عبور از خیابان همینطور که توی افکارم غرق بودم یکدفعه این پایم به آن یکی پیچید و “گروپ” خوردم زمین! آن هم چه زمین خوردنی. عینهو پاکت آب میوه که ماشین از رویش رد می شود چسپیدم به آسفالت خیابان. گوشی موبایلم یک طرف، کیف پولم یک طرف و خلاصه از پیشانی مبارک هم که به زمین خورده بود یک خط باریک خون جاری بود. تا آمدم تکان بخورم طرفه العینی دیدم یک زن و مرد آمدند و با احتیاط بازوی من را گرفتند که آقا حالتان خوب است؟ لطفاً سریع بلند نشوید و تکان شدید نخورید و از این حرفها.
یکمی که همانجا کف آسفالت نشستم تازه متوجه شدم که مقصر زمین خوردگی خودم نبودم بلکه برخورد سپر عقب ماشین همین زوج به پای اینجانب علت سرنگونی من بوده است. ظاهراً خانم محترم داشتند عقبکی می آمدند که این طرف خط عابر پیاده پارک کنند و به این ترتیب بنده را به خطوط عابر پیاده پیوند دادند.
بعد از چند ثانیه ای که سرگیجه ام برطرف شد و حواسم جمع، اصرار کردند که من را به بیمارستان ببرند. خلاصه دو نفری زور زدند و تا آن وقت یکی از عابران هم اضافه شد و مثل آدامس چسپیده به زمین از روی آسفالت بلندم کردند و در ماشین چپاندند. در مسیر کوتاه مدام عذرخواهی می کردند تا به یک کلینیک رسیدیم. در حین پانسمان سرم، پرستار پرسید اصالتاً کجایی هستم وقتی گفتم ایران، خانم راننده که روبروی من نشسته بود و قبل از آن انگار حالش بهتر از من نبود، ناگهان مثل برق گرفته ها از روی صندلی پرید و گفت نیدااااااااااااااااااا (ندا).
گفتم مخلص شما آقای … هستم. ولی ندا همشیره و هموطن ما بود که خدا بیامرزدش. خانم با هیجان در مورد ندا از من می پرسید و من در حالی که جواب سوالهای او را می دادم با خودم گفتم روحش شاد. تا چند ماه پیش تا می گفتیم ایرانی هستیم خیلیها می گفتند: اَه، احمدی نژاد؟ حالا می گویند: اوه، ندا! حداقل او توانست به بهای جان خودش برای ما مردم آبرویی بخرد.

ارسال به: Balatarin :: Donbaleh :: Cloob :: Friendfeed :: Twitter :: Facebook :: Greader :: Addthis to other :: Subscribe to Feed

0 نظرات ::

طراحی شده توسط ندای ایران زمین